صفحه اصلی نوشتار

طراحی؛ مرئی کردن امر نامرئی

الن بدیو از مهمترین فیلسوفان معاصر و استاد دانشگاه در فرانسه است. متن حاضر بخشی از سخنرانی وی در یکی از رخدادهای برگزار شده توسط نشریه ی «جوهر لکانی» است. این سمینار رخداد دوازدهم از مجموعه ی این رخدادها به نام «علائم» است.

الن بدیو / ترجمه: ثنا ولدخانی

(بخش اول)
می
خواهم تعریفی عمومی از هنر ارائه دهم و سپس دقیقتر به هنر معاصر بپردازم، و پس از آن نیز تعریف مختصری از طراحی. این تعاریف الهام گرفته از شعری زیبا و در واقع اساسی از شاعر آمریکایی والاس استیونس است. عنوان شعر این است: « توصیفی بدون مکان».

در بیانی ساده و کوتاه میتوانم بگویم که تعریف من از هنر این است: هر اثر هنری، به خصوص هر اثر در هنر معاصر توصیفی است بدون مکان. برای مثال، یک چیدمان، توصیفی است از مجموعهای از چیزها خارج از مکان معمول آنها و روابط معمول بین آنها. بنابراین، چیدمان، آفرینش مکانی است که هر آنچه درون آن است را بیمکان میکند. یک پرفورمنس یا رخداد، ناپدید شدن لحظهای حرکات، تصاویر و صداهاست به گونهای که حرکتی که بدن انجام میدهد توصیف فضایی است که بهطور جدی به جایی خارج از خودش ارجاع میدهد. اما طراحی چیست؟ طراحی، مجموعهای پیچیده از علامتها است. این علامتها بیمکان هستند. ردها و خطها در تملک پسزمینه نیستند. بلکه برعکس، علامتها، خطوط (یا اگر بخواهید، اشکال)، پسزمینه را بهعنوان فضایی باز ایجاد میکنند. آنها خالق چیزی هستند که مالارمه به آن میگوید: « کاغذی خالی که سفیدیاش از آن محافظت میکند».

در مثال اول (چیدمان)، مکان جدید هرچه در آن قرار دارد را بیمکان میکند. در مورد دوم (رخداد)،  چیزهای جدید، یا بدنهای جدید، مکان را بیمکان میکنند. و در مورد سوم (طراحی)، چند علامت موجب خلق مکانی ناموجود میشوند. در نتیجه میبینیم که توصیفی داریم بدون مکان. بنابراین تعریف عمومی من از هنر کافی است و دلیلی برای ادامه دادن سخنرانیام نمیبینم. پس تعریف مختصری از طراحی ارائه میدهم. طراحی زمانی بوجود میآید که چند علامت بدون مکان، سطحی خالی را بهعنوان مکان برای خود خلق میکنند.

خوشبختانه یک قسمت از شعر والاس استیونس من را غافلگیر میکند و نمیتوانم بدون توضیح دربارهی آن ادامه دهم. شاید بهتر باشد بخشهایی از آن را بخوانم و نظرم را بگویم. شعر اینگونه آغاز میشود:

ممکن است آنچه به نظر میرسد به راستی وجود داشته باشد.

همانطور که خورشیدی که به نظر میرسد، به راستی وجود دارد.

خورشید یک مثال است، از آنچه به نظر میرسد.

وجود دارد. و در چنین به نظر آمدنی همه چیز وجود دارد.

بنابراین، ایدهی هنری «توصیف بدون مکان» در ارتباط بسیار نزدیک با سوال فلسفی و قدیمی «بودن» و «به نظررسیدن» است. یا از «بودن» بهعنوان هم بودن و هم به نظر رسیدن، در مکان و جهانی ملموس. خورشید وجود دارد، و در ضمن همان چیزی است که به نظر میرسد. در شعر ما باید آن را «خورشید» بنامیم. نه به این دلیل که وجود دارد و نه به این دلیل که به نظر میرسد. بلکه باید آن را «خورشید» بنامیم همسان آنچه هم به نظر میرسد و هم وجود دارد. یک تظاهر و بودگی جداناشدنی. و در نهایت، همسانی وجود داشتن و وجود نداشتن.

مسئلهی طراحی دقیقاً همین است. از یک طرف، کاغذی وجود دارد بهعنوان پشتیبانی مادی و تمامیتی محصور. علامتها و خطوط به خودی خود وجود ندارند. آنها باید چیزی درون کاغذ تشکیل دهند. اما از طرف دیگر، که اتفاقاً مهمتر است، کاغذی است که بهعنوان پسزمینه وجود ندارد. چرا که علامتها آن را اینگونه آفریدهاند، یک سطح باز. این رابطهی دوسویهی پویا میان وجود داشتن و وجود نداشتن است که ذات طراحی را تشکیل میدهد.

مسئلهی طراحی با مسئلهی هملت خیلی فرق دارد. «بودن یا نبودن» نیست. بلکه «بودن و نبودن» است. و این دلیل شکنندگی و آسیبپذیری طراحی است. انتخاب مشخصی وجود ندارد (بودن یا نبودن)، بلکه همزمانی متناقض و مبهم (بودن و نبودن) است. یا همانطور که دلوز میگوید: «یک ترکیب گسسته»1. ظرافت و آسیبپذیری طراحی ویژگی حیاتی آن است و اگر ما جملهی مشهور دیگری از هملت را به یاد بیاوریم: « ای نفس ضعیف، نام تو زن است»2، میتوانیم رابطهای محرمانه میان طراحی و زنانگی را درک کنیم.

کمی بعدتر به این نکات بازمیگردم.

ما در شعر والاس استیونس با منتقدی مواجهیم که دو مفهوم تاریخی هنر و زیبایی را به چالش میکشد. اولین مفهوم این است که زیبایی واقعی همیشه در پس ظواهر است. بنابراین، یک اثر هنری که از مواد و متریال ساخته شدهاست، تنها نشان و سمبل چیزی نامتناهی است که در ورای ظاهر آن نهفته است. «ظاهر» تنها مسیری است بهسمت «وجود» واقعی. والاس استیونس این تئوری کلاسیک را خلاصه میکند و میگوید: «توصیف، همان یکسانی تصویر در برابر دیدگان است.» دیده و تصویر انضمامی در هنر منظر درست و تصویر واقعی زیبایی محسوب نمیشود. تصویر واقعی زیبایی در برابر دیدگان یکسان است. همان عمل تفکر است. اما استیونس موافق این مسئله نیست و من هم نیستم. در یک اثر هنری، ظاهر اثر الزاماً وابسته به وجود متعالی خارج از آن نیست. بلکه برعکس، ما باید نقطهای را در نظر بگیریم که در آن ظاهر و وجود از هم غیرقابل تشخیصاند. در طراحی، این نقطه دقیقاً خود یک نقطه است، یا یک علامت، یک رد، در زمانی که نتوان آن را از پسزمینهی سفیدش تمیز داد.

یک مفهوم دیگر زیبایی هنر که از مفهوم کلاسیک آن رمانتیکتر است این است که زیبایی شکل وابسته به احساسِ ایده است. اثر هنری که ظاهراً نوعی ترکیببندی است، نوعی حضور بینهایت و ایدهی مطلق را به واقعیت تبدیل میکند. مسئله رفتن به ورای ظواهر نیست، بلکه برعکس، «ایده» یا وجود واقعی به شکلی مادی پایین میآید و به صورت «زیبایی» ظاهر میشود.

اما والاس استیونس با این تصویر رمانتیک هم موافق نیست و من هم نیستم. البته استیونس ممکن است در ابتدا موافق به نظر برسد. او مینویسد: «توصیف همان تجلی است.». آیا منظور او از «تجلی» پایین آمدن ایدهی مطلق بهصورت یک شکل زیبا نیست؟ اما چیزی که ما حرفش را میزنیم در شعر او موردی ندارد. زیرا اثر هنری بهعنوان توصیف بدون مکان، خودش توصیف نمیشود. بنابراین، زیبایی شکل وابسته به احساسِ ایده نیست. اثر هنری توصیفی است که هیچ نوع ارتباط مستقیمی با واقعیتی که ممکن است خارج از آن باشد ندارد، یا همچو آن تعریف رمانتیک: با ایدهی مطلق ورای شکوه محسوسات.

یک طراحی معاصر پردازش چیزی فراتر از خودش نیست. بلکه کاملاً درونی شده با عمل انجام دادن آن است. یک طراحی تکهپارههای عمل طراحانه است تا نتیجهی آن عمل. در واقع به یک طراحی رمانتیک نمیتوان بهراحتی طراحی گفت. همیشه چیزی دیگر هم هست: تیرگیهای سنگین، جوهر سیاه، کنتراستهای شدید. درحالیکه یک طراحی معاصر از اینگونه افکتها ندارد.غیر افراطیتر و نامرئیتر است. طراحی محض به مادیت درآوردن و دیدنی کردن امر نامرئی است.

میتوانیم اینطور خلاصه کنیم:

1) بهترین تعریف اثر هنری این است: توصیفی بدون مکان.

2) این توصیف همیشه ارتباطی است بین وجود واقعی و آنچه به نظر میرسد یا ظاهر.

3) این ارتباط کاملاً نمادین نیست. لازم نیست فراتر از ظواهر برویم تا واقعیت را بیابیم. این توصیف نشانهی چیزی ورای خودش نیست.

4) همچنین این ارتباط تجلی محض نیست. زمینی شدن ایدهی مطلق در فرم زیبا نیست. ظواهر همچون یک بودن رسمی نیستند. لازم است که ارتباط دیگری میان ظاهر و وجود را در نظر بگیریم. والاس استیونس میگوید:

چیزی مصنوع وجود دارد

که در ظاهر خود کاملاً پیداست.

آن چیز زندگی دوگانهی ما نیست،

 غلیظتر از آن چیزی است که هر زندگی میتواند باشد.

 

 

 1. A disjunctive synthesis

2. Oh frailty, thy name is woman