صفحه اصلی نوشتار

آزادی هدایت‌گر مردم


گل‌آرا جهانیان

فریزر می‌نویسد: «اید‌ئال‌های بزرگ مذهبی، که همواره در جهان وجود داشته‌اند، به نظر حاصل تخیل‌ مردانه است. مردان خدایان را می‌سازند و زنان آنان را پرستش می‌کنند». جامعه‌ی مردسالارِ یونان کلاسیکْ مدوسا/گورگون را ـ‌که مظهری از زیبایی و استقلال بود‌ـ به هیولایی مبدل کرد و سر بریده‌ی او تقدیم الهه‌ی فالوکراتیکِ آتنا/ مینروا شد. (آتنا از سر زئوس زاده شده بود: او باکره‌‌ای بود مظهر خرد و وقار و قانون). به نظر می‌رسد این کشمکش میان تصویرِ زنی سرکش و زنی تحت‌کنترل تا زمانه‌ی ما ادامه دارد. در کشاکش انقلاب‌های فرانسه، تصویر زنان در خدمت بازنمایی تمثیل‌وار آزادی درآمد؛ یکی از این تصاویرْ تابلوی «آزادی هدایتگر مردم» (یا «آزادی در سنگرها»)، اثر دلاکروآست. با استناد به هاروی، این نقاشی تصویری بود که منتقدان سلطنت و حامیان جمهوری بر آن تکیه می‌کردند، اما بعد از سال۱۸۳۰، اسطوره‌ی زنانه و انقلابی دیگری به‌نام سوسیالیسم آن را تقویت کرد. بدین‌ترتیب، این نقاشی را می‌توان در دو سطح متضاد خواند؛ همان‌گونه که خود دلاکروآ را در این دو سطح متضاد می‌توان دید: او در سطح سیاسی، «بیش از آنکه یک انقلابی باشد، یک بناپارتیست بود» اما در هنر، نقاشی انقلابی بود که تاثیر بسزایی بر هنر مدرن گذاشت. دلاکروآ، برخلاف سنت نقاشی رایج، نه‌تنها برای روایت،‌ سراغ رخدادی معاصر می‌رود، بلکه به‌شیوه‌ای رادیکال از رنگ بهره می‌برد و دستانش آزادانه قلم‌مو را به‌کار می‌بندند. قصد دارم این نقاشی را همچون یک آستانه بخوانم، با دو پیغام متضاد: سکسوالیته و عصیان.

در آغاز انقلاب کبیر فرانسه، آزادی زنی جسور بود در میان مردم که انقلابیون به او لقب ماریان را می‌دادند؛ اینجا نیز، ماریان در لحظه‌‌ای انقلابی (آستانه‌ای که در آن تمام تنش‌های انباشته‌شده در جامعه آزاد می‌شود: نوسانی مابین نظم سرکوبگر و آنارشی)، تمثیلی از آزادی است. در صحنه‌ی تاریخی که زنان را محروم از حقوق شهروندی می‌کرد، زنی درمقابل سنگر، پرچمدار انقلاب و هدایتگر مردان انقلابی است (بورژوا، کارگر، دانش‌آموز، ولگرد). او کلاه سرخ آزادی بر سر دارد. سینه‌های عریان و بدن مصممِ روبه‌جلو، بی‌قید، و رهاشده‌ی او نشانی از عصیان است، همچون عصیان مدوسا (مدوسا از قانون آتنا تخطی می‌کند و بی‌دعوت به معبد او وارد می‌شود).

در افسانه‌ها آمده اگر نگاه مدوسا بر مردان بیفتد، آنان را مبدل به سنگ می‌کند؛ همان‌طور که جک جی. اسپکتور می‌گوید، این همان وحشت جامعه‌ی مردسالار از انقلاب بی‌پایان، یعنی تصویر زن عصیانگر است که او را در جمهوری بورژوایی به آتنایی رام مبدل کرد (نگاه کنید به نقاشی «جمهوری»، اثر دومیه، ۱۸۴۸: در این نقاشی جمهوری را در هیئت زنی عریان می‌بینیم؛‌ فیگور زنْ زمختیِ مردانه‌ی هرکول را دارد، و او نقش مادرانه‌ی خود را در این تصویر ایفا می‌کند)؛ تصویر انقلابْ تصویرِ زن فاحشه‌ی عصیانگر است: «در ورودی سرسرا، زنی فاحشه ایستاده‌ بر تلی از لباس‌ها، زنی همچون مجسمه‌ی آزادی، بی‌حرکت و بهت‌زده، با چشمان از حدقه‌درآمده» (فلوبر). و در چشمان محافظه‌کار و وحشت‌زده‌ی بورژوازی این زن نارام باید که رام شود: «بزنید! بزدل‌ها! اگر جرئت دارید بر شکم یک زن شلیک کنید» (هوگو)؛ بدین‌ترتیب، بدن اروتیک او یادآور ونوسِ میلوست و نیم‌رخ او به سکه‌های یونانی می‌ماند: همچنان تصویری کلاسیک، و سینه‌های عریان او می‌توانند خارج از این قاب، در بستری فالوکراتیک، سینه‌های مادرانه‌ی مدونا و محافظ مسیح باشند. آزادی اینجا، در بدنی زنانه، در آستانه ایستاده: میان کشته‌های گارد ملی و انقلابیون؛ میان گذشته و آینده؛ میان بدنی آرمانی‌شده از زنی رام و بدنی عصیانگر: این خطِ آستانه «سنگرِ» مقاومت است.